نخستین پناهندگی سیاسی در جهان
نخستین پناهندگی سیاسی در جهان

نخستین پناهندگی سیاسی ، چهار هزار سال پیش وجود داشته است.

پناهندگی سیاسی به موجب ماده ۱۴ منشور حقوق بشر و سایر قوانین و کنوانسیون های مربوطه از جمله حقوق افراد می باشد. این مهم در دوران جدید نخستین بار سال ۱۹۴۸ میلادی در منشور حقوق بشر سازمان ملل و سپس در ۱۹۵۱ کنوانسیون ژنو مورد توجه و تاکید قرار گرفت.
حال از آنجا که ما معتقدیم شاهنامه بیان تاریخ گمشده ی ایران متمدن دوران کهن، یعنی دوران پیش از باستان! نیز می باشد در این گفتار نخستین پناهندگی سیاسی را در چهار هزار سال پیش بیان می نماییم.
میتوان گفت تابعیت پیوندی است که شخصی را به ملت و کشور معینی مربوط میسازد و آنگاه برای او حقوق و نیز تکالیفی به بار می آورد . بنابراین وقتی یک نفر می گوید « من ایرانی هستم » یعنی تابعیت ایرانی را دارد و دارای حقوق می شود و نیز در مقابل دارای تکالیفی هم خواهد بود که قانون برای او معین خواهد کرد .
تابعیت ، خصلتی حقوقی است که به موجب آن ، شخص تابع ، به جهت تعلق به کشوری معین ، در آن کشور دارای حقوق و تکالیفی است . پیوندی است که فرد را به دولت کشور متصل می کند . با همین صفت است که فرد تحت حاکمیت و زیر بار نفوذ و متابعت دولتی ، می آید و در مقابل از امتیازات و تمتعّات موجود در آن جامعه ی سیاسی بهره می گیرد .
پناهندگی نیز قدمت زیادی دارد. استاد دکتر سید محمود هاشمی نیز در کتاب حقوق بشر و آزادی های اساسی آورده اند که پناهندگی یک پیشینه ی بسیار کهن دارد :
« در روم باستان نیز حاکم یک سرزمین از اتباع و فراریان سرزمین دشمن می خواست به سرزمین او پناه آوردند و در آنجا زندگی کنند.» در ایران باستان نیز پناهندگی به رسمیت شناخته شده بود. در تاریخ دوره ی ساسانی می خوانیم که پس از آنکه خسرو پرویز در جنگ با بهرام چوبین شکست خورد، بعد از عبور از دجله به بیزانس پناهنده شد و امپراطور بیزانس حاضر شد خسرو پرویز را حمایت کند تا به تاج و تخت ایران بازگردد.
این تعریف و مفهوم تابعیت است . این مفهوم در جامعه ی سیاسی ایران کهن جا افتاده بود و معنا داشت .
در شاهنامه که تاریخ روابط ایران با سایر واحدهای سیاسی و به ویژه توران را می خوانیم ، نیک آشکار است که ملت وجود دارد و در بین ملت فرد بیگانه و کسی که تابعیت یک کشور دیگر را دارد و کسی که تابعیت ایرانی را دارد در گفتارها مورد اشاره قرار می گیرد. حالا ما یک مثال می آوریم که هم این منظور برآورده شود و هم اذهان
آماده شود تا بند بعدی بحث که اعطای تابعیت است بهتر روشن شود.
در جنگی که بین سپاه ایران به فرماندهی منوچهر با سپاهیان سلم و تور به وجود می آید، آنان از منوچهر شکست خورده و درخواست بخشش می کنند . آنان دقیقاً به زبان نیروهای نظامی در همین قرن بیست و یکم میلادی می گویند : «که ما سربازیم و مجبور بودیم به دستور فرماندهمان برای
جنگ همراه ارتش کشورمان وارد نبرد با شما شویم ولی خودمان کاره ای نیستیم و ما را ببخشید.
… ما کهتریم
زمین جز به فرمان شاه (مان) نسپریم
سپاهی ، بر این رزمگاه آمدیم
نه بر آرزو کینه خواه آمدیم
منوچهر نیز پس از شنیدن سخنان آنان ، دستور می دهد آنان را نکشند و می گوید از آنان هر که می خواهد می تواند به کشور خود بازگردد و جالب آنکه می گوید : هر آن کس از آنان که بخواهد به تابعیت ایران درآید ، پس از آن همچون سایر ایرانیان است و هیچ کس حق هیچ تعهدی به آنان را نخواهد داشت :
چنین داد پاسخ : که من کام خویش
به خاک افکنم، برکشم نام خویش
به جایی که تان هست آباد بوم
اگر تور، اگر چین، اگر مرز روم
همه نیکویی بادتان پایگاه
به روشن روان بادتان، جایگاه .
لذا به روشنی آشکار است که پس از معنی پیدا کردن ملت و وجود دولت مرکزی و سپاه و سازمان منظم اداری، تبعه ی یک کشور بودن و نسبت به واحد سیاسی دیگر بیگانه بودن ، به دنبال آن اعطای تابعیت و سلب تابعیت به وجود آمده و معنی داشته است. که در همین رابطه مثال بارزی برای اعطای تابعیت و پناهندگی می آوریم که همگان نیز ماجرای آن را می دانند . ولی ممکن است از دید حقوق عمومی به این واقعه توجه نکرده باشند :
دوران پادشاهی کیکاووس بود. افراسیاب سپاه گرانی به مرزهای ایران اعزام و از مرزهای ایرانی نیز که رود سیحون بوده است و متاسفانه بسیاری به اشتباه مرز ایران و توران را جیحون می گویند. حال اینکه سیحون مرز ایران و تورانیان بوده است . یعنی در شمال تاجیکستان امروزی . تورانیان نیز به طور کامل ایرانی تبار بودند . چون فرزندان تور از پسران فریدون بودند . در اصل تورانیان و ایرانیان عموزادگان و از یک تیره بودند. متاسفانه به دلیل نامعلومی کشور توران از بین رفته است.
برخی پژوهشگران بر این باورند که به دلیل یک سانحه ی سهمگین و بزرگ طبیعی، کشور توران از بین رفته است عبور کرد و در داخل سرزمین های ایرانی اردو زد تا ادامه ی نقشه ی جنگی خود را اجرا و داخل خاک ایران پیشروی کند. از سوی واحدهای اطلاعاتی خبر به فوریت به ستاد مرکزی ارتش رسید و بلافاصله انجمن شورای اداره کننده ی کشور با حضور پادشاه یعنی کیکاووس تشکیل جلسه داد . نتیجه ی نشست شورا این می شود که به مقابله با دشمن متجاوز برآیند و با توجه به آمادگی و داوطلبی «پهلوان سیاوش » او به عنوان فرمانده عملیات منصوب و با سپاه حرکت می کند.
نتیجه ی آن اقدامات و نیز حرکت سریع سپاه ایران و صف کشیدن قدرتمند آنان در مقابل تورانیان ، که برخلاف تصور و محاسبات دشمن بود ، سبب می شود که افراسیاب کوتاه بیاید و از درِ آشتی درآید.
اما هنگامی که افراسیاب پیشنهاد صلح را به سیاوش می دهد ، سیاوش پاسخ می دهد:
«من مأموریت جنگیدن دارم نه مذاکره کردن. »افراسیاب پیشنهاد می دهد که حاضر است تمام خسارات
را بپردازد و حتی صد تن از بزرگان سپاه توران و نزدیکان خود را به گروگان نزد سیاوش بفرستد تا او مطمئن شود که افراسیاب قصد حمله ی دوباره ندارد و در آن صورت سیاوش می تواند خیالش آسوده باشد که بدون خو نریزی به مقصود خود که عقب راندن دشمن از خاک ایران است رسیده است و مأموریت خود را انجام داده است. به هر روی سیاوش با این شرایط می پذیرد و این اولین اشتباه او بود . برای اینکه هما نگونه که خودش نیز اذعان داشت ، پذیرش صلح و پیمان بستن با دشمن در صلاحیت و اختیار قانونی او نبود و او می باید از پادشاه و شورا کسب تکلیف می نمود. وقتی خبر این کار سیاوش به مرکز می رسد ، همه ناراحت و معترض می شوند و از همه بدتر خود «کاووس شاه » سخت برآشفته می شود و می فهمد که افراسیاب با این نیرنگ توانسته خود را نجات دهد تا
دوباره در فرصت مناسب به ایران حمله کند . لذا پیام تندی به سیاوش می فرستد و او را به جنگ فوری با دشمن فرمان می دهد. ولی سیاوش که با افراسیاب پیمان بسته است با آموزه های فردی و اخلاقی خود ، نمی تواند پیمان را بشکند و درمی ماند که چه کند. تعلل او سبب می شود کاووس شاه او را از فرماندهی سپاه عزل و توبیخ کند . سیاوش در یک برزخ خودساخته گرفتار و در نهایت سپاه را تحویل یکی از سرداران سپاه به نام بهرام می دهد و خود که از سوی افراسیاب نیز دائم در حال وسوسه شدن بود ، به دشمن پناهنده می شود و این اشتباه بزرگ دوم او بود. افراسیاب از او استقبال کرد و به او پناهندگی سیاسی و تابعیت توران را داد و همه ی امکانات را نیز در اختیار او قرار داد . اما سرانجام چند سال بعد او را به طرز ناجوانمردانه ای کشت . قضیه ی سیاوش، نخستین پناهندگی سیاسی و اعطای تابعیت است که در حدود چهار هزار سال واقعه ی سیاوش و پناهندگی او یک رویداد تاریخی است که در درستی وقوع آن جای تردیدی نیست. این واقعه با اندک دگرگونی و تغییرات در بیان ، در کتب آسمانی هم مورد اشاره قرار گرفته است.
این فقط یک مثال بارز از وجود مفهوم تابعیت و نیز اعطای آن و پناهندگی سیاسی بود که آوردیم.
اما دلایل و نشانه ها و اشاره های بسیار زیاد دیگری نیز در متون کهن در خصوص مفاهیم مذکور
وجود دارد.

  • نویسنده : ر