تاریخ انتشار : سه شنبه 11 اردیبهشت 1403 - 15:22
کد خبر : 165446

هر پگاه نو با یک نگاه نو

سیدعلیرضاشفیعی مطهر

معلّم؛سردار نور و سردمدار شعور

معلّم؛سردار نور و سردمدار شعور

نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم چـــو غلام آفتـــابم هــــمه ز آفــــتاب گــــویم معلم را روشنگری می دانندکه چونان شمع می‌سوزد و جمع را می‌سازد. اما اگر سوز و سازش را بنگریم و برگ و برش را بنگاریم،در می‌یابیم که این تشبیه بسی بی‌انصافانه و بسیار ناعادلانه است؛ زیرا شمع را می‌سازند تا

نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم

چـــو غلام آفتـــابم هــــمه ز آفــــتاب گــــویم

معلم را روشنگری می دانندکه چونان شمع می‌سوزد و جمع را می‌سازد.

اما اگر سوز و سازش را بنگریم و برگ و برش را بنگاریم،در می‌یابیم که این تشبیه

بسی بی‌انصافانه و بسیار ناعادلانه است؛ زیرا شمع را می‌سازند تا بسوزد ، ولی

او می‌سوزد تا بسازد.

معلم شمعی است گدازنده که خون سپید سپیده را با اشک دیده درمی‌آمیزد و در

رگ‌های شب می‌ریزد.

معلم روشنگری است که شب‌های سرد و لحظه‌های درد را با اشک سبز بهار

و خون سرخ گلنار رنگ‌آمیزی می‌کند.

معلم شب‌ستیزی است که زلال سپید سحر را به روی شن‌زار شب می‌ریزد و

سینه‌ریز نور را بر سینه شب دیجور می‌آویزد.

معلم پیامبری است که رسالت دارد تا از ایثار ، سرمایه اندوزد و سایه بر سر هر

همسایه اندازد . از پیامبران پیشه آموزد و انسان را اندیشه بیاموزد.

… اکنون بار دیگر نسیم بهاری در کوچه‌باغ‌های اردیبهشت شادمانه شکوفه می‌ریزد

و جانانه مشک می‌بیزد.

زلال سپیده از لابه‌لای شاخساران می‌تراود ، و بر مخمل سبز سبزه‌ها می‌آرامد.

رایحه سُکرآور سحر آرام و رام پردۀ سیاه شب را می‌شکافد و بر لب‌های سرخ غنچه می‌شکوفد.

رویای رنگین ریشه از زبان تُرد جوانه سرود سبز بهار را می‌سراید.

هر پنجرۀ باز هزار حنجره آواز دارد ، و در هر آواز هزار پردۀ راز.

تک‌سوار زرّین خاوران پای در رکاب می‌کند و هیولای سیاه شب ذرّه ذرّه از خجالت آب می‌شود.

ترنّم سبزِ درخت ،گوش لحظه‌ها را می‌نوازد و شوق شکوفایی را در دل تنگ غنچه بر می‌انگیزد.

هر نَفَسِ نسیم، کوله‌باری از شمیم بر دوش دارد و دنیایی از شادی در آغوش.

قامت رسای سرو قیامت می‌کند و بر سجّاده سپیدِ سحر نمازِ سبز مکرّر را قامت می‌بندد.

انفجارِ عطر انباشته در دل تنگ غنچه پرنیانِ باد را عطرآگین می‌سازد

و مشامِ جان‌ها را با رایحه مُشکین می‌نوازد.

صبا نرم می‌وزد ، و گرم می‌گذرد ، سبدسبد لاله می‌آورد و سبوسبو ژاله می‌بارد.

شراره بیاض و فوّارۀ فیّاضِ فلق دامنِ ظلمتِ مطلق را بر می‌چیند

و تا دامنۀ خونین شفق ره می‌پیماید.

بهار می‌آید غمّاز و دلنواز با صد کرشمه و ناز ، اما نه او را پای پایایی است و نه سرِ ایستایی.

چون مرغِ طایر می‌گذرد و خاطره‌ای در خاطر می‌گذارد .

شاداب به هر بوستان سر می‌کشد و با شتاب به سوی هجران پر می‌کشد.

اما من گلی را می‌شناسم که همیشه‌بهار است و اندیشه‌تبار.

او بهاری است دائم،زیرا انسانی است «معلم».

نَفَسِ او نه تنها بهارین است ، که خود بهارآفرین است.

خورشید از افقِ چشمان او طلوع می‌کند و یک آسمان ستاره در شب چشمانش برق می‌زند.

پیچک‌های مهربانی بر ساقۀ نگاهش پیچیده و بهار از خلال لب‌های او لبخند می‌زند.

نیلوفرهای حکمت از شاخساران دستانش می‌رویَد و غنچه‌های محبّت بر لبانش می‌شکفد.

یاس‌های سپیدِ سعادت از سرشاخه‌های بیانش می‌جوشد

و شکوفه‌های شرافت از سبد سخنانش فرو می‌ریزد.

هزاران نهر نور نوشیده تا تشنگان معرفت را جرعه‌ای از زلال طهور بنوشاند.

اوست که به گل‌های شقایق رنگ بخشیده و به جان‌های عاشق ، فرهنگ.

اگر نرگس ، طهارت نگاهی و پیچک ، طراوت پگاهی دارد ، از او دارد.

با آن که عمق بودنش از سرمای « فقر» یخ زده ، گرمای « فخر» از شراره زبانش زبانه می‌کشد.

پنجرۀ پلک‌هایش به روی باغ هوس‌ها بسته است.

از وابستگی به اغیار وارسته و به یار، دل بسته است.

هر گاه ابر غم ، آسمان دلش را فرا گیرد از دیدگان، باران درد فرو می بارد ،

اما یاران را دلسرد نمی‌کند.

با صخره‌های سخن مناره‎ای می‌سازد به ندای ایمان و به بلندای آرمان ؛

تا گمشدگان را راه نماید و بی‌خبران را آگاه فرماید.

آیینه‌ها از سینۀ او صفا می‌اندوزند و وفا می‌آموزند.

زمزم چشمه‌سار ، تکرار تبسّم اوست و زمزمۀ جویبار ، تکرار ترنّم او.

ساقۀ سبز نگاه او پُر است از جوانه‌های امید و شکوفه‌های نوید.

حضور هیچ حاضری تنهایی او را پُر نمی‌کند .

اصلاً او هیچ‌گاه تنها نیست ، زیرا در دل ، ایمان ناب دارد و در دست ،کتاب.

از عدم تکلّف شاد است و از قید تعلّق آزاد ؛ نه آنش اسیر کرده و نه اینش، زمین‌گیر.

سایۀ بلند او همسایۀ دل‌های دردمند است و هم‌پایۀ درون‌های نژند.

رویش زرد است و درونش پُر درد ؛

امّا همچنان استوار و جوانمرد است و با جور و جهل و جمود، در حال نبرد.

تنهایی برترین یار او و شکیبایی بهترین یاور اوست.

انتهای ابهام نگاهش را هیچ پژوهنده‌ای نکاویده ، و هیچ جوینده‌ای ندیده است.

او زبان گل‎ها را می‌فهمد و پیام جوانه‌ها را می‌شنود.

راز رویا را تعبیر و رمز روایت‌ها را تفسیر می‌کند.

آنچه را دیگران به رویا می‌بینند، او به رویت می‌بیند

و آنچه را به ریا می‌گویند، او به روایت می‌گوید .

از ارزش‌ها پاس می‌دارد و از شاخسار تُرد نگاه شاگردان گل‌های سپاس می‌چیند.

قیام او قائمۀ قانون است و رهنمودهای او برای همه رهنمون است.

او مجسّمۀ همۀ ارزش‌هاست و همۀ ارزش ها درقامت او مجسّم است،

زیرا او « معلّم» است.

۱۲ اردیبهشت‌ماه روز و هفتۀ بزرگداشت مقام والای معلّم را گرامی می‌داریم

و به همۀ این سرداران سپاه نور و سردمداران شعار شعور تبریک می گوییم.

شفیعی مطهر

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

هجده − 4 =

اقصاددان رسانه با مجوز برخط اخبار اقتصاد - فناوری - کسب و کار - اجتماعی و ....