هردمبیل شاخدار !!
هردمبیل شاخدار !!

  قصه های شهر هرت – قصه بیست و سوم اعلی حضرت هردمبیل شهریار شهر هرت همچنان بر اریکه قدرت نشسته و حکم می راند. او در راه حفظ و حراست از ستون های سلطنت سفاکانه خود از هیچ جرم و جنایتی فروگذار نمی کرد. چه بسیار جوانان بی گناه و پیکارگران آزادی خواه را […]

 

قصه های شهر هرت – قصه بیست و سوم

اعلی حضرت هردمبیل شهریار شهر هرت همچنان بر اریکه قدرت نشسته و حکم می راند. او در راه حفظ و حراست از ستون های سلطنت سفاکانه خود از هیچ جرم و جنایتی فروگذار نمی کرد. چه بسیار جوانان بی گناه و پیکارگران آزادی خواه را که بی رحمانه به جوخه شکنجه و اعدام می سپرد.

روزی شکنجه گران مزدور شاه هرت یکی از جوانان آزاده و مخالف هردمبیل را برای ابراز ندامت شکنجه می کردند. هنگامی که شکنجه به نهایت رسید ، جوان که با نیروی وصف ناپذیری پایداری می کرد، ناگهان فکری به ذهنش رسید و به زبان آمد و گفت:

مرا نزد هردمبیل ببرید ، تا در حضور ایشان اعتراف کنم.

بازجویان پس از کسب اجازه از هردمبیل ، او را به حضور شاه بردند. هردمبیل از او خواست تا به گناه خود اعتراف و تقاضای عفو و پوزش کند. جوان با بیان مقدمه ای گویا و شیوا ، حقانیت راه خود و همه مبارزان راه آزادی را تبیین کرد و گوشه ای از ستم ها و زورگویی های ماموران حکومت او را برشمرد و به آن حاکم ستمگر نسبت به سرانجام سیاه ظلم و جور هشدار داد. هردمبیل مغرور که در اوج سرمستی قدرت اصلا تاب شنیدن هیچ انتقاد و نصیحتی را نداشت ، با خشم چماقی را که در دست داشت، محکم بر فرق آن جوان کوبید! جوان از پای درآمد و در واپسین لحظات عمر زیر لب هردمبیل را نفرین کرد و گفت:

امیدواریم خون به ناحق ریخته من در همین دنیا دامنت را بگیرد!

در لحظه فرودآمدن چماق بر فرق سر جوان خونی فراوان از سر او فوران کرد و به اطراف پاشیده شد. یک قطره از خون او بر سر هردمبیل فرود آمد. هردمبیل بلافاصله از داغی قطره خون در سر احساس سوزش کرد. در سر هردمبیل بر اثر آن قطره خون زخمی پدیدار شد که هر لحظه شدت درد آن بیشتر می شد. پزشکان را فراخواندند. آنان هر دارو و درمانی را که بلد بودند، بر آن آزمودند؛ اما از شدت جراحت و درد کاسته نمی شد.

پس از چند روز درد جانکاه، هردمبیل احساس کرد که از میان آن زخم ،جسم سختی چون شاخ شروع به رویش کرده است. دوباره پزشکان را فراخواند. آنان با عمل جراحی کوشیدند تا شاخ را ببرند؛ اما رویش سریع شاخ همچنان ادامه داشت.

پس از مدتی معالجه و درمان ،پزشکان داخلی و خارجی از درمان آن بیماری عجیب درماندند و رسما مراتب عجز و ناتوانی خود را اعلام کردند. هردمبیل ناگزیر تن به تحمل می داد. او کم کم ناگزیر شد هم درد و هم زشتی شاخ بر فرق سر را به عنوان یک واقعیت گزیرناپذیر بپذیرد.

از آن پس در دربار و همه شهر اعلام کردند که هیچ کس حق ندارد این واقعیت را بر زبان بیاورد؛ زیرا اعلی حضرت از به یادآوردن این واقعیت ناراحت می شود.

شاه هر وقت در هر مجلس و محفلی حاضر می شد ، همگان شاخ روییده بر فرق سر او را که از کلاه و تاج بیرون زده شده بود، به وضوح می دیدند و اغلب از چهره مضحک او خنده شان می گرفت؛ اما کسی جرات نداشت آن را بر زبان آورد یا خدای نکرده بر آن بخندد ؛ چون سخت ترین مجازات و مرگ در انتظارش بود. در معابر، کوچه ها و خیابان ها که هردمبیل گاه ناگزیر در آن ظاهر می شد، همه برای تماشای شاخ زشت هردمبیل جمع می شدند و آن را محرمانه به یکدیگر نشان می داند و در پنهانی بر آن می خندیدند.

سال ها گذشت. ماموران زورگوی حکومت شهر هرت همه مردم را به دیدن حقیقت و انکار آن !! عادت داده بودند. شاخ داشتن هردمبیل یک واقعیت آشکار و بدیهی بود و همه مردم آن را می دیدند ، اما بر زبان آوردن این حقیقت و واقعیت جرم بود!! مردم هم که در طول تاریخ خود همین گونه پرورش یافته و به دیدن رویدادهای مشابه و امثال آن ها عادت کرده بودند، به زودی به امریه جدید ملوکانه نیز عادت کردند. همه، حقیقت را به گونه ای می دیدند و به گونه های دیگر بیان و تفسیر می کردند. حتی شاعران و مداحان درباری همچنان موظف بودند که قیافه زشت و کریه هردمبیل را به زیبایی و دلربایی بستایند ، در این مسابقه تملق و چاپلوسی می کوشیدند گوی سبقت را از همدیگر بربایند تا صله های گرانبهاتری را دریافت کنند و به مقامات بالاتری نائل آیند.

سال ها گذشت و گذشت تا روزی اعلی حضرت هردمبیل برای بازدید از شهر به یکی از محله های جنوب شهر رفت. ماموران طبق عادت و برنامه خود همه مردم را از کار و کاسبی بی کار کرده و همه را برای استقبال از موکب ملوکانه آورده بودند تا با هورا کشیدن مقدم او را گرامی دارند و خدای را به خاطر اعطای این طل الله !! به مردم این شهر سپاسگزاری کنند !

در حین حرکت موکب ملوکانه در خیابان های شهر مردم همچنان شاهد شاخ زشت و برآمده از وسط فرق مبارک ملوکانه بودند. همه آن را می دیدند و محرمانه و در دل می خندیدند ؛ اما طبق معمول هیچ کس جرات بر زبان آوردن آن را نداشت. ناگهان کودکی خردسال در آغوش مادر وقتی نگاهش به شاخ هردمبیل افتاد ، بسیار تعجب کرد و با صدای بلند گفت:

مادر جان! چرا این مرد شاخ دارد؟!

مادر فورا جلوی دهان او را گرفت و گفت: فرزندم! ساکت شو ! می ترسم اعلی حضرت بفهمند!

کودک دوباره خنده کنان و بلندتر فریاد زد: مامان ! مگر خودش نمی داند که شاخ دارد؟

گفت و گوی این کودک با مادرش کم کم به گوش سایر مردم و کودکان دیگر نیز رسید. ماموران هم هر چه تلاش کردند تا صداها را خفه کنند ، نتوانستند . در آغاز به صورت پچ پچ و سرانجام بتدریج با فریاد و شعار یک پارچه مردم این شعار در بین مردم طنین انداخت که :

هردمبیل شاخ دارد !! هردمبیل شاخ دارد! هردمبیل…

 

 

خواننده معزز سلام ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر بالا در پایین صفحه ( ثبت دیدگاه) موجب امتنان است .

 

ع

  • منبع خبر : اقتصاددان