حصیرآبادی/قسمت سوم/حمید سیبیل چهره ماندگار منطقه
حصیرآبادی/قسمت سوم/حمید سیبیل چهره ماندگار منطقه

حسرت یه روز خوب مثل تمامی مردم فرودست اجتماعی و اقتصادی ، حس مشترک بیشتر ساکنین حصیرآباد بود. حمیدسبیل با آن چهره سوخته مادرزادی که با لهجه خاصی صحبت میکرد کفترباز قهار و بی آزاری است ،که از چهره های ماندگار منطقه بشمار میآمد ، او در شناختِ روحیات و ویژگیهای کبوتران آنقدر متبحر بود […]

حسرت یه روز خوب مثل تمامی مردم فرودست اجتماعی و اقتصادی ، حس مشترک بیشتر ساکنین حصیرآباد بود.

حمیدسبیل با آن چهره سوخته مادرزادی که با لهجه خاصی صحبت میکرد کفترباز قهار و بی آزاری است ،که از چهره های ماندگار منطقه بشمار میآمد ، او در شناختِ روحیات و ویژگیهای کبوتران آنقدر متبحر بود ، که از روی بال زدن آنها در آسمان نامشان را تک ،تک به درستی میگفت و به یقین می‌توان گفت تا مرگش حتی یک خطا در این زمینه نداشت.

حالا بعد اینهمه سال شاید معمای سبیل حمید بیشتر برایم آشکار شد ، از آنجائیکه او و خانواده اش به طبقه اجتماعی غربتی !! تعلق داشتند و این طبقه که گویا از هیچگونه حمایت طایفه ای و قبیله ای برخوردار نبوده و از طبقات کاست جامعه آن زمان، محسوب و آسیب پذیری بیشتری داشتند، به عمد آن همه مو بعنوان سبیل روی صورتش نگهداری میکرد ، تا او را پر شکوه نشان دهد و شاید میخواست هیبت شخصی و مردانه اش را به رخ سایرین بکشاند ، بهر حال سبیل های بسیار پرپشت و آویزان حمید نوعی صیانت را برای او و خانواده اش ایجاد میکرد . بهر حال در گذشته ضخامت و پرپشتی سبیل در مردان نوعی نرینگی پررنگ تری در مخاطب ایجاد میکرد ، حالا اگر مردی از سبیل پرپشت تر و صدای زمخت‌تری برخوردار می‌شد ، از سعادتهای مردانگی بشمار میآمد ، اما متاسفانه برعکس سبیلش حمید صدای نازک و مهربانانه ای داشت، بخاطر همین موضوع اگر بخاطر مساله ای درگیر می‌شد ، سعی میکرد ، داد نزند و فقط با نگاه و جویدن سبیل هایش طرف مقابل را بترساند.

زن حمید سبیل، دلاکی و حجامت انجام میداد ، روزی که زن حمید سبیل، برای داییم با شاخ بز و تیغی در دست حجامت میکرد ، من آنجا بودم و دیدم او خون بین دو کتف دایی را با دهان و شاخ بز چگونه میمکد. و خون کثیف را با دهانش بیرون میریزد.

یه روزعصر که کوچه مملو از دود سوختن زباله بود ، خبر دادند، سعیدسیاه، پسر حمید سبیل وقتی که میخواست عرض خیابان را عبور کند توسط یک پیکان جوانان زیر گرفته شده و فوت میکند ، غوغایی در منزل آنان و کوچه برخاست ، هر کسی به نوعی میخواست با غم خانواده همراهی کند ، پیکان جوانان اون سالها ،اتومبیل محبوب جوانان بود که میگفتند ، دوکابراتوره بوده و نسبت به پیکان معمولی قدرت بیشتری دارد . پلیس گفته بود مقصر سعیدِ که عمداً خودش را جلوی ماشین انداخته، اما سید نورالله ، همسایه دیوار به دیوار منزل حمید سبیل که راننده مینی بوس اُ -ام ، که تو خط ، اهواز-رامهرمز بود میگفت : من این مأمورها را میشناسم ، اونها رشوه گرفته اند ، که راننده جوانان را بی تقصیر کنند والا ،معلومه که مقصر صدرصدی پیکان است، مردم بیشتر حرف های سید نورالله را باور داشتند ، اما میگفتند ما که زورمان به دولت نمیرسه!!

مادر سعید با جیغ فریاد میزد ای کاش صبح به پسرش نمیگفت ؛ بدبخت حالا که بیکار و بیعاری برو خودتو بنداز زیر ماشین ، از دستت راحت بشم . نمیدانم بین مادر و فرزند چی گذشته بود ، اما این اواخر سعید اغلب اوقات خواب آلود و چرت میزد.

اصل همدردی بین محرومین نسبت به طبقات مرفه صداقت و صفای بیشتری داره، و این در رابطه با مرگ سعید بخوبی عریان تر بود ، بزرگترها برای پدر مرحوم سیگار روشن کرده و بدستش میدادند ، و زن‌های همسایه اطراف مادر سعید را گرفته و همراه او شیون می‌کردند ، شاید هم بهانه ای پیدا کرده بودند که از بخت و زندگی سخت خود اینچنین شکایت نزد خدا ببرند ، زیرا در ناامیدی از بهبود وضعیت جاری فقط درب آسمان باز میماند و همه درها بسته میشه، تا چند وقت شب های جمعه ، برای شادی روح سعید در منزلشان بساط شام برقرار بود ، میگفتند این شامی که ما میخوریم باعث خوشحالی مرحوم می‌شد ، اما تا الان نفهمیدم شام ما چه ارتباطی با مرده ای دارد، که دستش از دنیا کوتاه شده است ،

چهره ی پر از غم و اندوه حمیدسبیل که حالا بعد از مرگ پسر ارشدش تیره تر و پر موتر شده و روز به روز شکسته تر می‌شد ، او دیگر حتی حوصله کفترهای خود را نداشت ، کفترهایی که میگفت بیشتر از بچه هایش دوستشان دارد اما مرگ پسرش نشان میداد ، حرف او زمانی بود که امتحان نشده و حالا که امتحان شده بود ، حرفش درست در نمیآمد ، او حالا بیشتر از همیشه سیگار میکشید و گویا نا امید از بازگشت آشنایی که خیلی برایش مهم بود بی حوصله شده بود.

اکثر افراد و بخصوص نوجوانان و جوانان در مناطق محروم القابی ناخوشایند را یدک میکشند، که بیشتر، براساس شاخص ظاهری زده می‌شد ، خیلی از مواقع دعواهای بین بچه ها بخاطر رد و بدل کردن این القاب بود ، و شاید در نبود هیچ دارایی شخصی که محل تصادم منافع است ، القاب بهانه هایی برای درگیری بشمار میآمدند، بعد از مرگ سعید دیگر از لقب سیاه برایش استفاده نمیکردیم ، انگار القاب را فقط برای زندگان ساخته باشند.

مرور زمان صدای سوت حمید روی پشت بام منزل شان که برای نظم بیشتر پرواز کبوترانش نواخته میشد راخاموش کرد ، و کفتر بازهای دیگه از نبود او نفس راحتی کشیدند ، خیلی ها هم ناجوانمردی کرده و با روش های خودشان کفترهای حمید را گرفته و از آن خود کردند.

(فاضل خمیسی)