حصیرآبادی/قسمت دوم/حصیرآباد، هند کوچک
حصیرآبادی/قسمت دوم/حصیرآباد، هند کوچک

ساکنین حصیرآباد ملغمه عجیبی بودند، کارگران روزمزد و فصلی و کارکنان شرکت ها از یک طرف و و از طرف دیگه حضور و سکونت گدایان نابینا و فلج تا معلمان، منطقه مذکور را خاص کرده بود، به جرأت میتوان گفت حصیرآباد هند کوچکی بود با فرهنگ ، زبان و رسوم مختلف ، که مردمانش بدون […]

ساکنین حصیرآباد ملغمه عجیبی بودند، کارگران روزمزد و فصلی و کارکنان شرکت ها از یک طرف و و از طرف دیگه حضور و سکونت گدایان نابینا و فلج تا معلمان، منطقه مذکور را خاص کرده بود، به جرأت میتوان گفت حصیرآباد هند کوچکی بود با فرهنگ ، زبان و رسوم مختلف ، که مردمانش بدون اطلاع از ایل و تبار و پیشینه همدیگر ،زندگی مسالمت آمیزی داشتند.
بدلیل کوچک بودن خانه ها ، کوچه های خاکی منزل دوم کودکان و حتی زنان بشمار میآمد ، زمان سپری شده در کوچه و خیابان بسیار بیشتر از درون خانه ها بود، خیلی مواقع به زور از خانه بیرون مان می‌کردند ، بعدها فهمیدم برای زن و شوهرهای حصیرآبادی که هر کدام ۵ الی ۶ فرزند کوچک و بزرگ که بعضاً در یک اتاق میخوابیدند، جای شب و روز عوض می‌شد، و کوچه ها بودند که خلوتی خانه ها را برای زن و شوهرها به ارمغان میآوردند ! و الا با اینهمه بچه و شلوغی و کمی جا برای خوابیدن مگر می‌شد، بچه درست کرد!!

لین های (خیابان) حصیرآباد ، از جایی که خیابان اصلی که به آن سرآسفالت میگفتیم شروع می‌شد و تا انتها تکه بندی می‌شد و تقاطع آنها را چهارراه میگفتیم ، از سر آسفالت تا انتهای خانه هایی که حصیرآباد گفته می‌شد در بعضی جاها تا شش چهارراه می‌توان شمرد ، خیابان ۳ برای تردد با موتور و ماشین و حتی مسافر کشی محسوب و به نوعی خیابان اصلی بشمار میرفت ، لین ۵ و آنهم چهارراه اول ،بازار اصلی محله بود ، که از طلا فروش تا سبزی فروش و پوشاک را پوشش میداد ، که بدلیل قیمت مناسب آن تاکنون محل خرید بسیاری از شهروندان اهوازیست، خانواده ها معمولا خریدهایشان هر روز بود ، و تقریبا بخاطر اینکه خانمها هر روز همدیگر را در بازار می دیدند ، حرف ناگفته ای بین آنها نمی ماند ، و چرخش اطلاعات بین همسایه ها بی نظیر بود ، بطوریکه میدانستیم ناهار روز پیش همسایه روبرو چی بود! یا اینکه چرا مادر حسن جوجه همیشه ساکت است ! خود حسن میگفت ؛ وقتی مادرش در سن پیری باردار میشه و نرگس را بدنیا میآورد ، توسط فرشته ها لعنت میشه و زبانش بند میاد ، بیچاره نرگس اونموقع ۳ سال بیشتر نداشت و مادرش یه زن ۶۰ ساله اخمویی بود که از او میترسیدیم ، اما بعد از اینهمه سال حالا معلوم شده بیچاره مادر حسن جوجه افسردگی پس از زایمان گرفته و این بیماری باعث بدخلقی و گوشه گیری او شده اما اونموقع از این حرف‌ها نبود ، و اگر زنی پس از زایمان که آنوقت زایمان طبیعی بوده و خیلی ها سر زا نیز میمردند بلافاصله به کارهای روز مره بر نمی گشت ، میگفتند تنبل است یا برای شوهرش ناز میکند ،
به غیر از مردمانی که زندگی شفافی داشتند در این میان بودند افرادی که خیلی با بقیه دمخور نمیشدند، منزل جوادِ۶ یا ۷ ساله که با مادرش به تنهایی زندگی می‌کردند ، دیوار به دیوار خانه یک روحانی بود ، که میگفتند پیشنماز مسجد جدید الاحداث محله است، مادر جواد از صبح تا غروب بیرون بود ، و بیشتر اوقات ِجواد تا برگشتن مادرش در کوچه میگذشت ، طبق معمول یه روز که میخواستیم ما یعنی بچه های لین ۴ با تیم خیابان ۷ مسابقه بدیم ، جواد حاضر به آمدن نشد ! جواد دروازه‌بان تیم و من کاپیتان بودم ، جواد را به روح پدرش قسم دادم که بیاید ! حاضر نشد ، گفت که لطیف فحش مادرش داده و به مادرش گفته: …!! جواد با عصبانیت و غیرت کودکانه حصیرآبادی گفت: خودش دیده که مادرش در خانه های ثروتمندان در منطقه ای که اونموقع کورش میگفتند کلفتی می‌کند و ادامه داد : مادرم مریض است و تا صبح سرفه می‌کند . البته منم از بعضی ها شنیده بودم که مادر جواد بعد از فوت همسرش سر به هوا شده!! جواد نیامد و ما ،اون روز باختیم.

غروب که مادر جواد مرا در کوچه دید ، بهم گفت : تو به جواد فحش دادی؟ گفتم : نه ، ترسیدم !، پس بلافاصله گفتم: لطیف بود ، …سرفه به زنی که رنگ پریده و روبرویم ایستاده بود ،اجازه نداد ،تهدیدم کند ، دستش را روی دهانش گذاشت و رفت.
همسایه ها میگفتند ، که پیشنماز مسجد حرف زدن با مادر جواد را حرام میدانست ، اگر اینچنین بود و جواد راست میگفت که مادرش کلفتی میکنه و مریض است ، باید پیشنماز را مورد مؤاخذه و ملامت قرار داد.

(فاضل خمیسی)