امامان (ع) چه شکلی بودند؟
امامان (ع) چه شکلی بودند؟

آنها بی شکل بودند. شاید اگر کنارشان می بودیم، احساس نمی کردیم امام اند. یعنی حضورشان در جمع، بر دیگران سنگینی نمی کرد و مردمان در کنارشان راحت بودند. آنها «بت معنوی» نبودند و برای خود هیبت و طمطراق نداشتند. در رفتار و گفتار معمولی بودند، خیلی معمولی و این معمولی بودن، نزدیکان و حتی گاهی خانواده آنها را هم به اشتباه می انداخت که مگر میشود، امام اینقدر ساده و راحت و بی شکل و رنگ باشد، شاید اصلا امام نیست!

آنها بی شکل بودند. شاید اگر کنارشان می بودیم، احساس نمی کردیم امام اند. یعنی حضورشان در جمع، بر دیگران سنگینی نمی کرد و مردمان در کنارشان راحت بودند. آنها «بت معنوی» نبودند و برای خود هیبت و طمطراق نداشتند. در رفتار و گفتار معمولی بودند، خیلی معمولی و این معمولی بودن، نزدیکان و حتی گاهی خانواده آنها را هم به اشتباه می انداخت که مگر میشود، امام اینقدر ساده و راحت و بی شکل و رنگ باشد، شاید اصلا امام نیست!

اقتصاددان: از دلایلی که عده ای علی (ع) را شایسته حکومت ندانستند و او را نخواستند این بود که علی شوخ طبع و خنده روست و هیبت حاکم شدن ندارد، فردا که حاکم شود، کسی از او نمی ترسد.

عبادبن کثیر، قشری مسلک بود، بارها سراغ امام صادق آمده بود و به ایشان ایراد می گرفت. یک بار وسط طواف کعبه آمد و گوشه لباس ایشان را گرفت و عیاری زد و گفت این چه لباسی است؟ پدرت على اینگونه فاخر نمی پوشید…امام پاسخی داد. مهم تر ازمحتوای پرسش و پاسخ، خصلت و منش امام صادق است که عباد بن کثیر، حتی به خودش اجازه می دهد که وسط طواف امام را نصیحت کند. همین عباد، یک بار دیگر مطالبه گرانه از امام پرسشی کرد، امام پاسخش را داد. عباد گفت این حرف را از کجا آوردی، به قول معروف، رفرنس می خواست، یعنی خودت را قبول ندارم. امام صادق گفت: این قول رسول خداست.

رسول خدا هم بی شکل و رنگ بود. می گویند وقتی در جمعی می نشست، تشخیص او از دیگران مشکل بود. یعنی نه تنها ظاهری متفاوت نداشت، بلکه آنقدر با دیگران هم سطح و راحت برخورد می کرد که در گفتگو موازنه برقرار بود. در مجالس از خود قطب نمی ساخت که همه رو به سوی او باشند و او بگوید و دیگران سر خم کنند و تایید کنند.

گاهی که پیامبر مطلبی می گفت، اطرافیان می پرسیدند که ای محمد، این سخن از طرف خداست یا سخن خودت؟ یعنی اگر حرف و نظر خودت است، ما هم حرف و نظر داریم. تو بگو، ما هم می گوییم. رسول خدا یاران را پرسشگر و منتقد بار آورده بود.

روزی ساره، خانم خواننده معروف مدینه، به مکه آمد و یک راست رفت پیش رسول خدا. رسول خدا گفت ساره! مسلمان شدی؟ گفت نه. گفت آمده ای که مسلمان شوی؟ گفت نه. گفت پس برای چه آمدی؟ گفت: پول نیاز دارم. برای پول آمدم. تو در مکه هم که بودی، هوای من را داشتی، حالا هم آمده ام که هوایم را داشته باشی. رسول خدا گفت: پس آنان جوانانی که دور و برت بودند کجا رفتند؟ گفت بعد از جنگ بدر دیگر کارم کساد شده، جوانان هم شور مسلمانی گرفته اند و از دور و برم رفته اند. رسول خدا کمکش کرد..

عجیب است، ساره رقصنده و خواننده با رسول خدا از همه راحت تر است، و از میان این همه، سراغ محمد می آید. محمد (ص) هم کمک به او را مشروط به مسلمانی نکرد. حتی او را در رودربایستی قرار نداد که مسلمان شود. رسول خدا، جایگاهش مانع کرامتش نیست. مثل یک چشمه آزاد و بی رنگ در یک دشت تشنه است، هر که باشد، سراغش می رود، ساره و غیر ساره ندارد.

محمد (ص) و خاندانش در عین بی رنگی و بی شکلی، رنگ خدا داشتند، یعنی تیزبیننان و ریزبیننان از همین رفتارهای ساده و صمیمی آنها درس می آموختند. از نشستنشان، از برخاستنشان، از خوردن و گفتنشان. از همین معمولی بودن هایشان.

و من:
دو دلم این که بیاید من معمولی را                                 سروسامان بدهد یا سروسامان ببرد.

  • نویسنده : دکتر مهدی نساجی