چه به روز کارگران آوردیم ؟!
چه به روز کارگران آوردیم ؟!

روز کارگر تمام شد ؛ اما خودمانیم ! « چه به روز کارگران آوردیم؟ » آیا کارگران قربانیان دست و پابسته این شرایط حادث شده بودند؟ از حیث همنوایی پوپولیستی و روشنفکران می شود گفت بله! اما اگر به دنبال عبرت های تاریخی هستیم باید منصف تر باشیم؛ کارگر زحمتکش! تو هم متهمی! شما و […]

روز کارگر تمام شد ؛ اما خودمانیم ! « چه به روز کارگران آوردیم؟ »

آیا کارگران قربانیان دست و پابسته این شرایط حادث شده بودند؟ از حیث همنوایی پوپولیستی و روشنفکران می شود گفت بله! اما اگر به دنبال عبرت های تاریخی هستیم باید منصف تر باشیم؛ کارگر زحمتکش! تو هم متهمی! شما و طبقه شما هم در آنچه به روزتان آمده است، کم تقصیر نبوده اید. کسانی که می خواستند به مدد بی ثباتی سیاسی و بی حساب و کتابی اخلاقی مملکت، یک شبه صاحب کارخانه شوند باید هم پای لرز بیکاری و دربدری امروز بنشینند!

 

نمی خواهم برای توصیف وضعیت امروز کارگران کشور، گریزی به رژیم قبل بزنم. فقط کافی است اندکی به عقب برگردیم. به روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ که حدود دو و ماه نیم از پیروزی انقلاب اسلامی سپری شده بود.

 

التهابات سیاسی، اعتصابات زمستان ۵۷، کمبود مواد اولیه و خروج برخی سرمایه ها و ایضا فرار معدود سرمایه داران ترسیده و یا  وابسته به حکومت پیشین، مسلما بر روی فضای تولیدی تاثیر گذاشته بود اما هنوز تیر خلاص به اقتصاد صنعتی کشور شلیک نشده بود و واحدهای تولیدی، کم کم داشتند از شوک سیاسی خارج می شدند و به چرخه تولید باز می گشتند

 

دودکش کارخانه ها، دود می کرد، کارگران مشغول بکار بودند و کارفرمایان با همان لباس های اتوکشیده و اتومبیل های گرانقیمت قبلی همچنان وارد فضای کارخانه ها می شدند و به رتق و فتق امور می پرداختند. پرداخت منظم حقوق ها ازسرگرفته شد، خانه های سازمانی در دست کارگران باقی ماند و سرویس های آمد و شد، دوباره راس ساعت شروع به حرکت کردند.

 

برای این چریکهای خسته، صندلی بیاورید !

 

انقلاب سیاسی با سرنگونی رژیم پهلوی، که در سالهای اخیر حتی با صاحبان صنایع در افتاده بود، بدون آسیب جدی به اقتصاد کشور، پیش می رفت که ناگهان گروههای سیاسی چپ مارکسیستی و اسلامی که در فضای آزاد یکسال بعد از انقلاب، نفسی تازه کرده بودند، با سبیل های پهن  و ریش های دراز و پرچم های سرخ و سیاه، جلوی درب کارخانه ها ظاهر شدند. یکی فریاد زد «برای این چریکهای خسته، صندلی بیاورید» !

 

چریک های قهرمان که اغلب کارگر زاده های دانشگاه رفته در رژیم پیشین بودند، شروع کردند به روخوانی خطابه هایی که در زنگ انشای دبیرستانها نوشته و در زندان تمرین کرده بودند. ماحصل حرف آنها این بود که این دستمزدها، این نوع بیمه ها، این شیوه بازنشستگی، این سرویس های حمل و نقل، این سود و سهام انقلاب به اصطلاح سفید، این ورزشگاهها و خانه های سازمانی کوچک و در مجموع این زندگی که شما دارید، شایسته طبقه کارگر ایران نیست! شما توسط بورژوازی وابسته استثمار شده اید! « کارگران جهان متحد شوید»!

 

روز بعد مجاهدین خلق ظاهر شدند و با نهج الباغه ای در دست و کتابی از شریعتی زیر بغل، کوشیدند تا ثابت کنند اسلام از روز اول هم با مالکیت خصوصی سازگاری نداشته است. بنابراین، این سرمایه داران خونخوار و شکم پرست، شما را به لقمه نانی فریفته اند. این زندگی در خور کارگر مسلمان و انقلابی نیست و بهره کار شما را بورژوازی پلید، بلعیده است! پیش به سوی رهایی طبقه زحمتکش!

 

نیروهای حزب اللهی و روحانی که از اول هم میانه ای با کارگر صنعتی نداشتند و میان حاجی بازاری و کارگر پادویش، اولی را «حبیب خدا» می نامیدند، کوشیدند تا از غافله کارگر نوازی عقب نمانند. کم کم سخن گفتن از حقوق کارگران بر روی منابر باب شد که چه نشسته اید وقتی کارگران مومن و انقلابی، اسیر القائات مشتی فدایی و مجاهد و کمونیست شده اند حال آنکه هیچ مکتبی به اندازه اسلام از حقوق کارگر دم نزده است. غیرت انقلاب ما کجا رفته است که کارخانه دار طاغوتی آنهم سه ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، همچنان به کارگر متدین ما امر و نهی می کند!

 

خانه های سازمانی کوچکتر و شکم صاحب کارخانه بزرگتر از همیشه به نظر می رسید!

 

از فردای آن روزها، دیگر دست و دل کارگران صنعتی به کار نمی رفت. احساس خسران تاریخی به سراغشان آمده بود. تازه داشت یادشان می آمد که در جایی خوانده بودند که کارل مارکس گفته بود در یک نظام سوسیالیستی باید « صبح ها کار کرد، بعد از ظهرها به ماهیگیری رفت و شب ها ویلون نواخت». یکی گفت حدیثی از روحانی محل شنیده است که حقوق کارگر قبل از آنکه عرقش خشک شود، باید پرداخت شود. خلاصه از آن روز به بعد، همه چیزشان، زشت و ناموزون می نمود ؛ خانه های سازمانی کوچکتر و شکم صاحب کارخانه بزرگتر از همیشه به نظر می رسید.

 

کارگران ناراضی از اول خرداد ۵۸ برای تغییر زندگی ای که در شانشان نبود، دست به کار شدند. به محض اینکه ماشین صاحب کارخانه وارد شد، درب ورودی را بستند و زنگ دادگاه خودسرانه را نواختند. کارفرمایی می خواست حرف بزند و از خود دفاع کند. یکی از کارگران که ۶ ماه پیش با سفارش این و آن استخدام شده بود،  فریاد زد تو حرفهایت را زده ای ! اکنون ما می گوییم و تو گوش کن! تو محکومی به خاطر یک عمر استثمار، ثروت اندوزی و بنای زندگی ای که در شان کارگر ایرانی نیست!

 

و به این ترتیب، در گوشه و کنار کشور، شورش ها و اعتصابات کارگری آغاز شد. صاحب یک کارخانه ذوب فلزات را از بالای کوره آویزان کردند و قلم و کاغذ به دستش دادند که بنویسد و امضاء کند که مثلا ۵۰۰ تومان به حقوق کارگران اضافه خواهد کرد. کارخانه دار دیگری را در بشکه فلزی قرار داده و درب بشکه را جوش داده و دور تا دور کارخانه غلطاندند تا بابت یک عمر بهره کشی ابراز ندامت کند. خلاصه کار به جایی رسید که هیچ کارفرمایی جرات ورود به کارخانه اش را نداشت.

 

«بورژواها» رفته بودند اما از حقوق آخر ماه «پرولتاریا» خبری نبود

 

کارخانه ها بلاصاحب ماندند و شوراهای کارگری تشکیل شد تا امور بر زمین مانده را با دانش نداشته خود، تمشیت کنند. زمزمه هایی از واگذاری مالکیت کارخانه ها به کارگران شنیده می شد که بسیار اغوا کننده و  وسوسه انگیزی بود؛ یک شبه می شد بدون طی طریقی، از کارگری به کارفرمایی رسید! وای خدای من! شکرت …

 

در و دیوار کارخانه ها پرشد از شعار و تصاویری که ضد مالکان اصلی کارخانه ها و در حمایت از کارگران و شوراهای کارگری بود. اما مشکل کوچکی بروز کرده بود.؛ به همان میزان که شعارها بلند تر می شد،میزان تولید و بهره وری کاهش می یافت. «بورژواها» رفته بودند اما از حقوق آخر ماه «پرولتاریا» خبری نبود. کارگران گرسنه، یقه شوراهای کارگری گرفتند اما اثری نکرد و کار به دولتی سازی کارخانه های خصوصی رسید

 

در ۲۴ تیر ماه ۱۳۵۸ قانون خلع مالکیت و مصادره کارخانه های بزرگ خصوصی آغاز شد. با آغاز جنگ و تحریم و در چرخه ای از فساد و ناکارآمدی، کارخانه های مصادره شده نیز با افت تولید و تعطیلی تدریجی مواجه شدند. میزان تولید صنعتی به یک سوم سال ۵۶ کاهش یافت و دوسوم کارگران در عرف کارخانه داری در زمره نیروی مازاد قرار گرفتند که حقوق آنها نه از محل تولید، بلکه می باید از بودجه نفتی و دولتی پرداخت می شد. کارد به استخوان رسید.

 

از آغاز دهه ۷۰ شمسی سیاست خصوصی سازی کارخانه های نیمه تعطیل دولتی و بحث تعدیل نیروی مازاد، مطرح شد. پرولتاریای انقلابی جا خورد! سرصدایی بالاگرفت و وزارت کار و خانه کارگر که در کنترل نیروهای چپ اسلامی بودند، دست به کار شدند و قانونی را در حمایت از کارگران نوشتند و تصویب کردند که در هیچ جای دنیا سابقه نداشت. به موجب این قانون هیچ کارگری، تحت هیچ عنوانی نمی توانست اخراج شود!

 

کارفرمایان واقعی از خرید کارخانه های دارای چالش کارگری عقب نشستند و راه برای سرمایه داران رانتی و دلال بازشد. از قضا، تعدادی از کارخانه های مشکل دار بابت رد دیون دولتی به وزارت کار و سازمان تامین اجتماعی ( شستا) فروخته شد و حالا وزارت کار، کارفرمایی شده بود که مجبور بود از کاهش هزینه های تولید از ناحیه توازن( اخراج) نیروی کار دَم بزند. تیری که رها کرده بود به سوی خودش کمانه کرده بود. در غیاب تولید( که دلمشغولی سرمایه دار رانتی نبود)، پرداخت حقوق کارگران به تعویق افتاد و دو باره بحران ها و شورش های کارگری آغاز شد.

 

تا اطلاع ثانوی استخدام کارگران ممنوع است!

 

کارگران گرسنه به دنبال سناریوی نوستالوژیک سال ۵۸  رفتند که دیدند «این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست»!. آنهایی که روزگاری کارفرمای طاغوتی را از سقف کارخانه آویزان می کردند اکنون با کوچکترین حرکتی در مقابل کارفرمایان جدید ( عمدتا آقازاده و شبهه امنیتی) به عنوان نیروی مخرب و عامل بیگانه مورد تعقیب قرار می گرفتند. تلویزیون هم آماده بود تا اعترافات کارگران معترض و مزدور را مستقیما به اطلاع امت حزب الله برساند!

 

امروز ۴۲ سال بعد از ۱۱ اردیبهشت سال ۵۸، آن صحنه آرایش کارگر و کارفرما به کلی عوض شده است. کارخانه های دولتی تا اطلاع ثانوی استخدام نیرو ندارند تا کارگر مازادی نداشته باشند. کارخانه های بزرگ خصوصی شده یا خصولتی در دست نیروها و نهادهایی است که کارگران را یارای در افتادن با آنها نیست و معدود واحدهای صنعتی خصوصی فعال هم به خاطر تحریم و نبود مواد اولیه و از همه مهمتر فشارهای مضاعف سازمان تامین اجتماعی، دندان طرح توسعه کاری و جذب نیروی کار جدید را از جا کنده اند.

 

خلاصه اکنون کارگران ماندند و «قانون کار».  اما نه کاری مانده و نه کارفرمایی! جوان تحصیل کرده با مدرک دانشگاهی در دست، التماس می کند که به عنوان کارگر روزمزد و محروم از همه حقوق صنفی، دستش را جایی بند کنند اما از کار خبری نیست. حکایت همان کارگر مشغول کار هم زیر بار گرانی و تورم، بهتر از او نیست. هرچه بیشتر می دود کمتر می رسد. شهریه پسر، جهیزیه دختر، قسط خانه، هزینه بیماری پدر و دهها خرج دیگر، هر کدام لگدی بر جسم و روح  مجروح اوست.

 

کارگر زحمتکش! تو هم متهمی!

 

مسئول این وضع کیست؟ فعلا هیچ کس! چندسالی همه هرچه فریاد داشتند بر سر کارفرمای بازمانده از رژیم قبل کشیدند. بعد نوبت به شکستن کاسه کوزه ها بر سرخصوصی سازی و تعدیل اقتصادی و نئولیبرالیسم رسید و امروز هم عامل بیچارگی کارگران و بی کاری نیروی کار، تحریم ها و نفوذی ها و دشمنان بی شمار داخلی و خارجی معرفی می شوند. فعلا هیچ کسی، هیچ اشاره ای به آن شعارهای آتشین و تقابلات ساختگی کارگر و کارفرما و در نتیجه، فرار سرمایه و سرمایه دار از کشور نمی کند!

 

سوال دیگری طرح می کنم؛ آیا کارگران قربانیان دست و پابسته این شرایط حادث شده بودند؟ از حیث همنوایی پوپولیستی و روشنفکران می شود گفت بله! اما اگر به دنبال عبرت های تاریخی هستیم باید  منصف تر باشیم؛ کارگر زحمتکش! تو هم متهمی!

 

شما و طبقه شما هم در آنچه به روزتان آمده است، کم تقصیر نبوده اید. کسانی که می خواستند به مدد بی ثباتی سیاسی و بی حساب و کتابی اخلاقی مملکت، یک شبه صاحب کارخانه شوند باید هم پای لرز بیکاری و دربدری امروز بنشینند! آیا هنوز ایمان نیاورده اید که سرمایه دار، کارخانه دار و کارگر، زنجیره به هم پیوسته تولید صنعتی هستند نه نیرویی برای تقابل و درگیری. بازی برد- برد شوخی نیست؛ اگر کارخانه و کارخانه داری نباشد، کارگری هم در کار نیست. خودمانیم! به کمک خود آنها، چه به روز کارگران آوردیم!

 

 

خواننده معزز سلام ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر بالا در پایین صفحه ( ثبت دیدگاه) موجب امتنان است .

 

ع