ابوالفضل بابادی شوراب شوربختانه جامعه نخبگانی لر، متناسب با شابلون ذهنیِ کهنه، زوار در رفته، نوستالژیک گرا و پیشامدرن جمعی خود و به سطحی ترین شکل ممکن، واقعیات بشری قابل اتکای اجتماع خود را بازتعریف کرده و به ابتذال و انفعال می برد. یکی از این بازتعاریف ساخته شده، معرفی شاعر و بازیگر فقید لرتبار […]

ابوالفضل بابادی شوراب

شوربختانه جامعه نخبگانی لر، متناسب با شابلون ذهنیِ کهنه، زوار در رفته، نوستالژیک گرا و پیشامدرن جمعی خود و به سطحی ترین شکل ممکن، واقعیات بشری قابل اتکای اجتماع خود را بازتعریف کرده و به ابتذال و انفعال می برد.

یکی از این بازتعاریف ساخته شده، معرفی شاعر و بازیگر فقید لرتبار مرحوم حسین پناهی بعنوان بودای لر بود، که نشان از عدم درک اشعار و نوشته های این هنرمند، توسط نخبگان لر می باشد.

اندیشه مرحوم حسین پناهی در بیرون از جامعه لر بیشتر شناخته و فهمیده می شود و سهم لرها تنها همتباری و به رخ کشیدن آن به دیگران است، چرا که اگر اینگونه نبود، کدام فیلسوف و ادیب لری، ژرفای انسانی اندیشه های او را فهمید و به بازتولید دیدگاه هایش پرداخت؟ کدام خواننده لری، اشعارش را به صحنه موسیقی آورد؟ کدام نخبه لری با دردهای انسانی او همدردی کرد؟

این روزها که فضای مجازی، خصوصا تلگرام، توییتر و اینستاگرام، میدان عمل نفرت پراکنی و دگرستیزی برخی شوونیست های پان لر شده، جامعه لر به بازخوانی آراء و اندیشه های حسین پناهی بیش از پیش نیازمند است:

“ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.”

ما لرها از استاد مُسَلَم انسان دوستی خود، چقدر مهربانی، دوست داشتن، صبر و شکیبایی آموختیم؟تا چه اندازه به افکار انسانی خود، اجازه پرواز داده ایم؟

“‏وقت کم است
باید خوب باشم
مهربان باشم
و دوست بدارم همه ی زیبایی ها را…”

یا

“‏قلمت را بردار!
بنویس از همه‌ی خوبی‌ها، زندگی، عشق، امید
و هر آنچه بر روی زمین زیباست
گل مریم، گل رز …
روی کاغذ بنویس،
زندگی با همه تلخی‌هایش زیباست….”

او به خوبی مسئول دلتنگی ها و مشکلات فرد را در خود شخص می بیند و انسان را از تک بعدی بودن پرهیز می دارد، تا برخی به بهانه وجود مشکلات، افراد و جوامع دیگر را مقصر ندانند:

“یادمان باشد
کسی مسئول دلتنگی ها و
مشکلات ما نیست!
اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را
دنبال کنیم سرانجام به خودمان
خواهیم رسید…”

او به دردهای بشریت از غفلت و ناآگاهی و جهل واقف بود و در احساسی ترین و تراژیک ترین اشعارش هم برای بیداری انسان ها کوشش می کرد:

“دنیا را بغل گرفتیم
گفتند امن است
هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد
بیدار که شدیم
دیدیم
آبستن تمام دردهایش شده‌ایم.”

او با حسرت خوردن به شرایط و تجربیات خود، در آرزوی تربیت نسلی خوب بود و امروز از خود می پرسیم آیا نسل خوبی برای حسین پناهی بودیم؟ آیا مروج نفرت و دشمنی بودیم یا مُبّلِغ عشق و دوستی؟ آیا تصویر انسانی تری از جامعه لر نشان داده ایم یا یک تصویر فاشیستی؟ آیا جاپای حسین پناهی ها گذاشتیم یا تبدیل به هیتلرهای ویرانگری برای لر شده ایم که برای کسب قدرت، از انسان لر انسانیت زدایی کرده ایم؟ :

“‏از نسل آلوده من و شما که گذشت
به *فرزندان* خود خوب بودن را بیاموزیم …”

حسین پناهی برای انسان ها رسالتی تعریف کرد تا با عبور از تجربیات تلخ تاریخ و جنگ های خونین بشری، در آرامش زیست کند و چه رسالت زیبایی است:

‏و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم …

او انسان ها را به درست زیستن فرا می خواند و مردن را تنها نوع مرگ نمی داند:

‏و مرگ مردن نیست ؛
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست.
من مردگان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند،
حرف می زدند، سیگار می کشیدند
و خیس از باران، انتظار و تنهایی را
درک می کردند،
شعر می خواندند، می گریستند.
قرض می دادند، می خندیدند
و گریه می کردند …

پی نوشت: خود را کوچک تر از آن می دانستم که راجع به بزرگ هنرمندی چون حسین پناهی مطلبی نگارش کنم، ولی احساسات لبریز و مداومی که از اشعارش بر گونه ها سرازیر می شد، به نیرویی برای بازآفرینی و تفسیر نگاه انسانی او در جوهر دلنوشته هایم مبدل گردید.