فرضیه اصلی کتاب « چرا ملت ها شکست می خورند» چیست؟
فرضیه اصلی کتاب « چرا ملت ها شکست می خورند» چیست؟

نظريه اصلي اين كتاب اين است كه وجود نخبگان و نهادهاي بهره كش در درون برخي كشورها مانع از ايجاد تغيير موثر در اين كشورها شده است.

نظریه اصلی این کتاب این است که وجود نخبگان و نهادهای بهره کش در درون برخی کشورها مانع از ایجاد تغییر موثر در این کشورها شده است.

اقتصاددان: کتاب « چرا ملت ها شکست می خورند ؟ » به پرسشی پاسخ می دهد که قرن ها متخصصان را درمانده کرده است.

چرا برخی کشورها ثروتمند و برخی دیگر فقیرند و به واسطه ثروت و فقر، سلامتی و بیماری غذا و قحطی از یکدیگر مجزا می شوند؟

آیا این امر ناشی از فرهنگ، آب و هوا یا جغرافیا است؟ شاید جهل و غفلت از سیاست های صحیح علت ناکامی است؟ مطلقا خیر. هیچ یک از این عوامل قطعی یا محتوم نیستند. از این که بگذریم، چگونه توضیح دهیم که چرا بوتسوانا تبدیل به یکی از کشورهایی شده است که سریعترین رشدها را در جهان دارند، در حالی که سایر کشورهای آفریقایی همچون زیمبابوه، کنگو و سیرالئون در ورطه فقر و خشونت گرفتار آمده اند؟

دارون عجم اوغلو و جیمزرابینسون قاطعانه نشان می دهند که این نهادهای اقتصادی و سیاسی ساخته دست بشرند که شالوده موفقیت اقتصادی (یا فقدان آن) را می سازند. عجم اوغلو و رابینسون بر مبنای پانزده سال مطالعه بر روی منابع اصلی به شواهد تاریخی فوق العاده ای از امپراطوری رم، دولت-شهرهای مایا و نیز دوران قرون وسطی، اتحادیه جماهیر شوروی و آفریقا نظم می بخشند تا نظریه اقتصاد سیاسی تازه ای بنا کند که ارتباط وسیعی با پرسش های سترگ امروزین دارد.

عجم اوغلو در این کتاب با استفاده از یک نظریه بنیادی تلاش می کند ریشه های فقر و ثروت در کشورهای مختلف را با دید توامان تاریخی و معاصر مورد بررسی قرار دهد. این کتاب مملو از مثال های مختلف از کشورهای مختلف و نظام های سیاسی آنهاست که با زاویه دید این نظریه بنیادی مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته اند.

چرا ملت ها شکست می خورند ، بر اساس چه نظریه های بنیادی شکل گرفته است؟

در ابتدای کتاب عجم اوغلو سه نظریه متداول را با ارائه مثال های مختلف از نقاط مختلف جهان نقض می کند، او معتقد است هیچ یک از این نظریات نمی توانند پاسخ قانع کننده ای برای این سوال که «چرا برخی ملت ها ثروتمند و برخی دیگر فقیرند» بدهد. این سه فرضیه عبارتند از:

فرضیه جغرافیا

عجم اوغلو معتقد است فرضیه جبر جغرافیا و این که کشوری در کجای جهان قرار گرفته به هیچ عنوان نمی تواند فرضیه درستی برای چرایی شکست یا موفقیت ملتی باشد. به نظرم بهترین مثالی که در این باره می زند درباره «نوگالس آریزونا» در آمریکا و «نوگالس مکزیک» است. دو شهر با اسم های یکسان، یکی در جنوب آمریکا و با رفاه نسبی و دیگری در شمال مکزیک و فقیر.

نظریه فقر ذاتی کشورهای گرمسیری در تناقض کامل با پیشرفت های اقتصادی سریعی قرار دارد که در دهه های اخیر در ممالکی چون سنگاپور، مالزی و بوتسوانا دیده شده است.

به هر حال آب و هوا یا بیماری یا هر نسخه دیگری از فرضیه جغرافیایی نمی تواند نابرابری در جهان را توضیح دهد. نوگالس را در نظر بگیرید. آن چه دو بخش آن را از هم جدا می کند آب و هوا، جغرافیا یا بیماری های محیطی نیست، بلکه مرز میان ایالات متحده و مکزیک است.

آن عامل بنیادی که بهره وری کشاورزی (محصول در واحد سطح) را در بسیاری از کشورهای فقیر و مشخصا در جنوب صحرای آفریقا پایین آورده است بی کیفیت بودن خاک نیست، بلکه این امر پیامد ساختار مالکیت زمین و انگیزه هایی است که دولت و نهادها برای کشاورزان به وجود می آورند.

فرضیه فرهنگ

نظریه دومی که مقبولیت عام یافته است، موقعیت اقتصادی را به فرهنگ نسبت می دهد. فرضیه فرهنگ، درست مانند فرضیه جغرافیا، تبار تاریخی برجسته ای دارد که می توان پیشینه آن را در نظریه های جامعه شناس بزرگ آلمانی، ماکس وبر دنبال کرد.

بسیاری از مردم جهان همچنان معتقدند که آفریقایی ها به دلیل فقدان اخلاقیات مناسب کار و چون هنوز به سحر و جادو باور دارند و زیر بار فناوری های جدید غرب نمی روند فقیرند.

آیا فرضیه فرهنگ به فهم نابرابری جهانی کمک می کند؟ هم آری و هم خیر! آری به این معنا که هنجارهای اجتماعی که با فرهنگ در آمیخته اند، دارای اهمیت بوده و به سختی قابل تغییرند. اما عمدتا خیر، زیرا جنبه هایی از فرهنگ که معمولا مورد تاکید قرار می گیرند (مانند دین، عرفیات ملی، ارزش های آفریقایی یا لاتین) برای فهم اینکه چگونه به اینجا رسیده ایم و چرا نابرابری در جهان پایدار مانده است اهمیت ندارند. جنبه های دیگر فرهنگ از قبیل میزان اعتماد افراد به یکدیگر یا قابلیت همکاری شان با هم اگرچه مهم اند، اما عمدتا برون داد نهادها هستند و نه علتی مستقل.

به عنوان پشتوانه این نظریه عجم اوغلو مجددا مثالی از نوگالس را بازگو می کند و وضعیت کره شمالی و جنوبی را مورد بررسی قرار می دهد. همچنین استدلال ها و مثال هایی از کشورهای خاورمیانه مثل عربستان، سوریه و مصر را ارائه می کند تا اثبات کند فرضیه فرهنگ نیز پاسخگو نیست. رابطه میان اسلام و فقر در خاورمیانه جعلی و مبتنی بر اندیشه های نادرست است.

فرضیه غفلت

این فرضیه می گوید کشورها به این دلیل در فقر به سر می برند که ما یا حاکمان مان نمی دانیم چگونه ممالک تهیدست را ثروتمند کنیم.

آیا فرضیه غفلت می تواند نابرابری در جهان را توضیح دهد؟ آیا می توان گفت کشورهای آفریقایی به این دلیل از سایر مناطق جهان تهیدست ترند که دیدگاه رهبرانشان در مورد شیوه حکمرانی اشتباه است؟ آیا رهبران اروپای غربی مطلع ترند یا توصیه های بهتری دریافت می کنند که توضیح دهنده موفقیت نسبی آنهاست؟

در این بخش نیز مثال هایی از کشورهایی مثل غنا و … مورد بررسی قرار می گیرد و به عقیده عجم اوغلو این فرضیه نیز مردود خواهد بود. تفاوت میان محدودیت های نهادی روسای جمهور کشورها و طبقه حاکمه شان بود که سبب این واگرایی شد.

وقتی کشورها از الگوهای نهادی که آنها را محکوم به فقر ساخته است خارج می شوند و مسیر خود را به سوی رشد اقتصادی در پیش می گیرند به این دلیل نیست که رهبران غفلت زده شان ناگهان متنبه شده و به اطلاعات بهتری دست یافته اند، یا منافع شخصی شان کاهش یافته است، یا از اقتصاددانان بهتری مشورت می گیرند.

در بخش بعدی پس از رد فرضیه هایی که به نظر نویسنده نادرست و ناکاراست عجم اوغلو به پایه ریزی نظریه بنیادین خود می پردازد.

… نه تنها تولید صنعتی متحول نشد، بلکه کره شمالی یک فروپاشی را در بهره وری کشاورزی تجربه کرد. فقدان مالکیت خصوصی به معنای آن بود که کسی برای سرمایه گذاری یا تلاش برای افزایش و یا حتی ثابت نگاه داشتن بهره وری انگیزه نداشت.

همزمان در جنوب، نهادهای اقتصادی مشوق سرمایه گذاری و تجارت بودند. سیاستمداران کره جنوبی در آموزش و پرورش سرمایه گذاری کردند و به نرخ های بالای باسوادی و تحصیل دست یافتند. شرکت های کره جنوبی جنبیدند و از مزایای جمعیت نسبتا تحصیل کرده، سیاست های مشوق سرمایه گذاری، صنعتی سازی و صادرات و از امکان انتقال فناوری بهره بردند.