روزگار است آن که….
روزگار است آن که….

  قصّه های شهر هرت .قصّّۀ ۱۳۱ روزی یکی از روشنفکران شهر هرت نامه ای سرگشاده به اعلی حضرت هردمبیل نوشت و با قلمی مودّبانه برخی کارهای مستبدّانۀ هردمبیل را مورد انتقاد قرار داد و در پایان او را نصیحت کرد که پیش از این که همۀ پُل های پشت سرت را خراب کنی،بیدار شو […]

 

قصّه های شهر هرت .قصّّۀ ۱۳۱

روزی یکی از روشنفکران شهر هرت نامه ای سرگشاده به اعلی حضرت هردمبیل نوشت و با قلمی مودّبانه برخی کارهای مستبدّانۀ هردمبیل را مورد انتقاد قرار داد و در پایان او را نصیحت کرد که پیش از این که همۀ پُل های پشت سرت را خراب کنی،بیدار شو و به سوی ملّت برگرد!

هردمبیل که تندیس نخوت و غرور و تکبُّر بود،از هر گونه نصیحت ناراحت می شد،دستور داد او را دست بسته با زنجیر به حضورش بیاورند. در نهایت دستور داد او را به قدری شکنجه دهند تا جان دهد! در لحظه ای که ماموران این روشنفکر آزاده را به سوی شکنجه گاه می بردند،رویش را به هردمبیل کرد و با صدای بلند این بیت را خواند:

روزگار است آن که گه عزّت دهد گه خوار دارد

چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

و بعد افزود به زودی تو هم لباس خواری و ذلّت را خواهی پوشید!

چند صباحی بیشتر نگذشت که اعلی حضرت هردمبیل شاه شهر هرت بیماری فراموشی گرفت به طوری که اسم و عنوان پادشاهی خودش را هم فراموش می کرد. بنابراین روزی صدراعظم طیّ اطلاعیّه ای به همه درباریان دستور داد که از این پس هر کس با اعلی حضرت برخورد کرد باید پیش از صحبتی اول نام و عنوان پادشاهی را به او یادآور شود.

روزی هردمبیل در باغ قصر خود قدم می زد. نگاهش به باغبان افناد که مشغول کوددادن باغچه ها بود. نزد او رفت و از او پرسید: من کی هستم؟

باغبان که قبلاً برخی سخنرانی های شاه را شنیده بود که خود را خدمتگزار مردم می نامید،به شاه گفت: شما خدمتگزار هستید!!

هردمبیل هم بدون هیچ اعتراضی باور کرد. باغبان که از حمل کیسه های کود خسته شده بود،موقعیبت را مغتنم شمرد،لذا به او گفت:

بیا این گونی های کود را برایم حمل کن و هر گونی کود را میان یکی از کرت ها بگذار!

هردمبیل هم مثل یک کارگر ساده شروع کرد به حمل گونی های کود. پس از ساعتی که کار نزدیک به پایان بود،یکی از نوکرهای دربار، هردمبیل را در حالی دید که خسته و عرق ریزان دارد کودها را حمل می کند،بنابراین جلو رفت و گفت:

اعلی حضرتا! این چه کاری است که می کنید؟

هردمبیل پرسید: من کی هستم؟

پاسخ داد: اعلی حضرت هردمبیل هستید!

هردمبیل تا این سخن را شنید،گفت: راست می گویی؟

پاسخ داد: بله قربان!

هردمبیل فورا! لباس هایش را تکاند و با خشم به داخل قصر رفت و باغبان را احضار کرد و با داد و فریاد به او گفت:

چرا با من مثل خدمتگزار رفتار کردی؟چرا به من نگفتی هردمبیل شاه هستم؟مگر دستور صدراعظم را نشنیده بودی که باید مرا پادشاه بنامی؟

باغبان گفت: اعلی حضرتا! من فرمان صدراعظم را شنیده بودم،ولی خودتان در نطق هایتان می فرمودید من خدمتگزار مردم هستم.من هرگز سخن هیچ کس را بالاتر از سخن اعلی حضرت نمی دانم.لذا من هم سخن شما را باور کردم!

شاه او را بخشید و مرخّص کرد. باغبان در حال ترک دربار، این بیت قائم مقام فراهانی را آهسته زیر لب زمزمه می کرد:

روزگار است آن که گه عزّت دهد گه خوار دارد

چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

 

خواننده معزز سلام ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر بالا در پایین صفحه ( ثبت دیدگاه) موجب امتنان است .

 

ع

 

  • منبع خبر : اقتصاددان