روایت دیدار با “سفیر دانمارک”
روایت دیدار با “سفیر دانمارک”

تقریبا همزمان با سفیر وارد باغ بزرگ سفارتِ دانمارک، در کوچه باغی پر از درختهای قدیمی شمیران شدیم. باغِ سفارت آنقدر زیبا و مفّرح بود، که بی‌اختیار محوِتماشای آن شدم. ساختمانِ سفارت هم فکرمیکنم معماریِ عصررضا شاه بود. دکترابراهیمی، آستینِ کتم را می‌کشید و من همچنان محوِ تماشا بودم.

تقریبا همزمان با سفیر وارد باغ بزرگ سفارتِ دانمارک، در کوچه باغی پر از درختهای قدیمی شمیران شدیم. باغِ سفارت آنقدر زیبا و مفّرح بود، که بی‌اختیار محوِتماشای آن شدم. ساختمانِ سفارت هم فکرمیکنم معماریِ عصررضا شاه بود. دکترابراهیمی، آستینِ کتم را می‌کشید و من همچنان محوِ تماشا بودم.

اقتصاددان: سفیر پس از معرفیِ نفر دوّمِ سفارت، که خانمی بودند و درحالیکه هنوز سرِ جای‌مان درست مستقر نشده بودیم با لبخندی گفت: “میخواهم سوالی را مطرح کنم که قبلش باید از شما عذرخواهی کنم و امیدوارم جسارت من را برای این پرسشم ببخشید”. گفتم راحت باشید. با لحنی مودّبانه گفت:”چرا شما رو نمی گیرند؟”

جا خوردم؛ خیلی هم جاخوردم. مجموعه‌ای ازخشم، تحقیر و شرمساری بهم دست داده بود. سفیرکه متوجه جاخوردنم شده بود باز عذرخواهی کرد و گفت:”اصراری ندارم که پاسخ آن را بشنوم.”

ادامه دادکه:”سلفِ من بهنگام ترک تهران شما را یکی ازچهره‌هایی معرفی کرد که حتماً با اودیدار داشته باشم.ظرف۶ ماهی که درسفارت مستقرشده‌ام مطالب شما را منضماً دنبال میکنم واقعا برایم معمایی شده که چرا شما رو نمی گیرند؟شماتنها شخصیتی هستید که با برنامه های هسته‌ای وسیاست خارجی کشورتان صراحتا مخالفت میورزید.”

از شوکِ سوال که اندکی بیرون آمدم، مثلِ بوکسوری که ازضربه‌ای که او را به زمین زده داردبرمی‌خیزدگفتم:”آخه من ازخودشان هستم؛من عامل حکومتم” احساس کردم چقدرلحنم سبک و تمسخرآمیزاست. بزور لبخندی زدم که وانمود کنم مزاح میکرده‌ام.اما سفیر گفت: “اتفاقاً این پاسخ شما را هم میدانم.”

مانده بودم از کجا شروع کنم؟ گفتم: “ببینید خیلی ازمواضع من مخالف نظام است.اما نظام نیازی به بازداشت من ندارد. میتوانند خیلی ساده بمن دستوربدهند که لال شو؛ صفحه اینستاگرام و حساب تویتری‌ات را ببند ویک کلام دیگر درفضایِ مجازی نه بگو، نه بنویس؛ ایضاً با هیچ رسانه‌ایی در داخل یا خارج از کشورهم مصاحبه نکن.پرسید: “آنوقت شما چکارمیکنی؟”.

  • منبع خبر : صادق زیباکلام