دزدبازار هردمبیلی!
دزدبازار هردمبیلی!

  قصّه های شهر هرت. قصّۀ ۱۲۹   آقای سکّه دوست رئیس شعبه بانکی در یکی از روستاهای شهر هرت شبانه تعداد یکصد سکّه از صندوق بانک دزدید و مخفیانه از کشور گریخت. صبح روز بعد معاون شعبه وقتی از دزدی رئیس باخبر شد،پیش خود فکر کرد حالا که رئیس صد سکّه برده،دست کسی هم […]

 

قصّه های شهر هرت. قصّۀ ۱۲۹

 

آقای سکّه دوست رئیس شعبه بانکی در یکی از روستاهای شهر هرت شبانه تعداد یکصد سکّه از صندوق بانک دزدید و مخفیانه از کشور گریخت. صبح روز بعد معاون شعبه وقتی از دزدی رئیس باخبر شد،پیش خود فکر کرد حالا که رئیس صد سکّه برده،دست کسی هم به او نمی رسد،پس من هم صد سکّه برای خودم برمی دارم.لذا به رئیس بانک مرکز بخش اعلام کرد:

رئیس شعبه بانک ما دویست سکّه دزدیده و به خارج فرار کرده است.

رئیس بانک مرکز بخش هم با همین شگرد به رئیس بانک مرکز شهر گزارش داد که فلان رئیس شعبه سیصد سکّه ربوده و فرار کرده!

رئیس بانک مرکز شهر هم با همین ترفند به رئیس کل بانک مرکزی اعلام کرد که رئیس یکی از شعب چهارصد سکه برداشته و گریخته است.

خلاصه وقتی خبر را به گوش هردمبیل رسید،که تعداد سکه ها به هزار عدد رسیده بود!

هردمبیل،صدراعظم را فراخواند و با تشر گفت: مسئول شعبه بانک یک روستا هزار سکه دزدیده ،با هر کلکی می توانی او را برگردان تا لااقل نصف آن سکّه ها را به ما بدهد!

صدراعظم می دانست که تنها راه بازگرداندن آن رئیس دزد سازش با اوست. لذا مخفیانه و محرمانه را به او پیام داد تو به شهر هرت برگرد و پانصد سکه از هزار سکه را که دزدیده ای به اعلی حضرت بده،در نتیجه تو را به سمت رئیس کل بانک مرکزی منصوب می کنم.

آقای سکه دوست پیش خود گفت من که صد سکّه برداشته ام،چطور در گزارش ها به هزار عدد رسید!حالا هم اشکال ندارد. برمی گردم و پانصد سکّه جور می کنم و به اعلی حضرت می دهم و پس از استقرار در پشت میز ریاست بانک مرکزی ده برابر آن را به جیب می زنم!

این گونه شد که آقای سکه دوست برگشت و با پرداخت پانصد سکه از همۀ اتّهامات تبرئه و به سمت رئیس کل بانک مرکزی منصوب شد.

سال بعد در صبح یک روز ابری ناگهان همۀ رسانه ها ،خبری یک سطری را در صدر تیتر خبرها اعلام کردند:

دیشب آقای سکه دوست با ربودن ده هزار سکه از صندوق بانک به خارج از کشور گریخت!

هنوز کسی نمی داند آقای سکه دوست کجاست ،ولی همسایه ها، مادرش را با لباس سیاه دیدند . یکی علّتش را از او پرسید. مادرش درِگوشی و محرمانه به یکی از زنان همسایه گفته که :

یکی از شاهزاده ها به زور ده هزار سکّه از بانک گرفته ؛برای ردگم کردن پسر مظلوم مرا سربه نیست کرده اند تا همۀ کاسه کوزه ها را بر سر او بشکنند!!از ما هم با زور التزام گرفته اند که حقِّ هیچ گونه عزاداری ندارید!!

 

 

خواننده معزز سلام ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر بالا در پایین صفحه ( ثبت دیدگاه) موجب امتنان است .

 

ع

  • منبع خبر : اقتصاددان